دوست نازنینی این عکسها را برای من از ایران فرستاده و در مورد عکسها گفت: هر دو عكس متعلق به روز عيد فطر امسال در تهران هستند.عكسها را نزديك امامزاده علي اكبر چيذر و نزديك يكي از محلهاي جمع آوري فطريه گرفته. درست جايي كه مردم روزه دار پولهاي ذكات فطريهشان رو توي صندوق كميته امداد و ديگر صندوقهاي جمع آوري ذكات ميريختند ولي چشمانشان عاجز از ديدن اين پيرمرد بينوا و چند پير زن ديگر كه به اميد گرفتن چند توماني فطريه در تيزي آفتاب تابستان تهران نشسته بودند، بود. هرچند انگار پيرمرد اين جماعت را بر اساس تجربه خوب ميشناخت و بي اعتنا به روزه دارن و مومنان نمازگزار عيد فطر مشغول تلاش خود براي يافتن چيزي براي خوردن يا بردن بود.
سیامک پورزند، محکوم به مرگ و آزار بعد از مرگ
Amnesty International: سیامک پورزند روزنامه نگار کار کشته در سنّ ۸۰ سالگی خودکشی کرد. در واقعه او برای تکرار وقایع دردناکی که در زندگیش انجام شد دست به خودکشی زد. . بنفشه پورزند در پیام کوتاهی که در صفحه فیس بوک خود قرار داده است اعلام کرد که سیامک پورزند روزنامه نگار شهیر ایرانی در نیم قرن اخیر پس از یک دوره بیماری شدید امروز جمعه ۹ اردیبهشت ماه ۱۳۹۰ درگذشته است. در همین پیام کوتاه بنفشه پور زند نوشت که پدرم سالهای آخر زندگی خود را تحت یوغ رژیم جمهوری اسلامی بسر برد
سیامک پورزند سابقا رئیس موسسه فرهنگی روزنامه نگران تهران بود؛ سه دههٔ قبل او خبرنگار خارجی روزنامه کیهان در آمریکا بود
ولی در نوامبر ۲۰۰۱ زندگی او کاملا تغییر کرد
سیامک پورزند در ۲۹ نوامبر ۲۰۰۱ ، توسط نيروهای امنيتی به هنگام ترک منزل خواهرش ربوده شده بود، به مدت چهارماه، محل بازداشت وی مخفی نگاه داشته شدپورزند در همه مدت بازداشت خود از حق داشتن وکیل و درمان پزشکی محروم بود. ماههای متمادی در سلول انفرادی بسر برد، شکنجه و فشارهای جسمی و روحی شدیدی را متحمل شد. وی مجبور شد تا در مصاحبه تلویزیونی و جلسات دادگاه همه اتهامات علیه خود را بپذیرد
ماهها بعد خواهرش توانست او را به مدت ۱۰ دقیقه ببیند
در مارث ۲۰۰۴ پورزند حمله قلبی داشت و در آوریل به صورت موقت به بیمارستان منتقل شد. او به طور حتم درد فراوانی را تحمل کرده است .
همسر او مهرانگیز کار یکی از فعالان حقوق بشری در دسامبر ۲۰۰۰ در یک کنفرانس در برلین شرکت کرد و برای همین به ۴ سال زندان محکوم شد.
سیامک پورزند از اجازه خروج کشور محکوم بود، هیچوقت نتوانست پاسپورت بگیرد. وقتی آزاده توانست ۵ سال پیش پدرش را ببیند همسرش خانوم کار هرگز نتوانست در طول یک ده گذشته او را ملاقات نماید. حتا نامه هایی که برای درخواست ملاقات به مقامات داده شد همیشه بی جواب باقی ماند.
حتی پس از مرگ او مورد تعارض قرار گرفت. در صبح پنجشنبه دوستان و خانواده او در هم جمع شدند تا در مسجد نور یاد او را گرامی بدارند ولی نیروهای امنیتی اجازه برگزاری مراسم را ندادند
در یک نامه سرگشاده آزاده پورزند نوشت
ایرانیان هرروز بارها و بارها مرگ را تجربه میکنند ، در این مورد آزاده تو تنها نیستی،
سیستم غیر عادلانه قضائی که دلبخواهی است مردم را تنها میسازد
آنها با به تأخیر انداختن مراقبتهای پزشکی ، مرگ خود را تسریع می بخشند.
ولی این موضوع به طور قوی مورد نظر میماند که ما با نقض گسترده حقوق بشر در ایران مواجه هستیم، موضوع زندانیان سیاسی که به راحتی حقوقشان نقض میشود همیشه باید مورد توجه قرار گیرد
Siamak Pourzand: Persecuted to death, harassed after death: http://livewire.amnesty.org/2011/05/06/siamak-pourzand-persecuted-to-death-harassed-after-death/
بیانیه اساتید، نویسندگان، هنرمندان و فعالان حقوق بشر و آزادی برای ایران در سوگ سیامک پورزند
پیام همدری و تسلیت به لیلی، آزاده و مهرانگیز کار و رونامه نگاران ایران و کوشندگان راه رهایی و آزادی ایران.
مراسم در تورنتو- بزرگداشت سیامک پورزند: سیامک پورزند، روزنامهنگار پرسابقه ایرانی، پس از ده سال تحمل رنج و زندان رسمی و اسارت خانگی و تلاشهای پیوسته برای برخورداری از ابتداییترین حقوق انسانی، در سن هشتاد سالگی در تهران، با حرکتی اعتراضی به حیات خود خاتمه داد وبه آزادی رسید. به یاد و احترام و بزرگداشت بیش از پنجاه سال فعالیت روزنامهنگاری و فرهنگی او مراسمی با حضور همسر و فرزندانش، خانمها مهرانگیز کار، حقوقدان و فعال برجسته حقوق بشر و لیلی وآزاده پورزند، در روز یکشنبه 8 ماه می، از ساعت 5 تا 7 بعدازظهر برگزار میشود. خانواده های: پورزند، کار، پورنگ، کارخیران، حریری، مقصودلو و سایر وابستگان و دوستان مکان: Toronto Don Valley Hotel & Suites 1250 Eglinton Avenue East
اندیشه: پس از مدتها، امروز سری به بالاترین زدم، یاد آن بالاترین گرامی!
اندیشه یکی از کاربران قدیمی بالاترین برای من یک نوشته ی فرستاد که من به بالاترین لینک کنم. امیدوارم که کاربران خوبی مثل اندیشه به بالاترین برگردند و کیفیت این سایت شناخته شده رو بالا ببرند.
پس از مدتها، امروز سری به بالاترین زدم، یاد آن بالاترین گرامی!
زمینه آبی رنگ و صمیمیاش نوعی احساس تعلق را در من زنده میکرد. تصویریخاطرهانگیز از تقلای بی امان انگشتهایم در آنجا، لبخندی نوستالِژیک بر لبانم نشاند که بیتعارف بگویم، شیرین بود. درودیوار آشنایش مرا به یاد بارها و بارها ریفرش کردن کامنتهای یک لینک برای شرکت کردن در بحثها و خواندن نظرات جدید انداخت. به یاد اولین روزی که دعوتنامه بالاترین را دریافت کردم. روزی که پس از اینکه ماهها بالاترین را میخواندم، بلاخره موفق به دریافت مجوز ورود به سرزمینی شده بودم که میتوانستم آنجا آزادانه با همزبانهایم حرف بزنم و بزرگ شوم. شوق کسب امتیاز هزار و پانزدههزار! اولین موضوع داغی که ایجاد کردم و دوستانی که پیدا کردم!
اما! اما به محتوی سایت که نگاه کردم، لبخند بر لبم خشکید و بیتعارف بگویم، تلخ بود! این تلخی به این دلیل بود: بالاترینی که روزگاری با تکیه بر دانش کاربران و زحمات مدیرانش، محتوایی ارائه میکرد که در جاهای دیگر به راحتی قابل دسترسی نبود، امروز تمام محتوایش تبدیل به باز نویسی اخبار سیاسی روزمره سایتهای خبری شده بود که به شکلی دیوانهوار خبرها در آن تکرار شده بودند. بالاترینی که کامنتگذارهایش بینشی عمیقتر به مطالب به اشتراک گذاشته شده میدادند، صفحه لینکهایش تبدیل شده بود به زندهباد و مردهباد گفتن و محل نزاعهای سیاسی کوچهبازاری!
با خود گفتم این تلخی شاید از صلبیت من باشد. از این رو به سراغ صفحه شخصی کسانی رفتم که در بالاترین از آنها بسیار آموخته بودم. کسانی که آنجا حرفهایی میزدند که به سختی امکان یافتنشان در جایی دیگر میسر بود!
رفتم سراغ شناسه «مرلین». از او بسیار آموخته بودم. او کسی بود که مستند حرف میزد.بر اساس رویدادها به دیگران آگاهی میداد و لینکهایش معمولا پر طرفدار بودند. اما وقتی به خانهاش رفتم، متوجه شدم که او از آنجا کوچیده است و تنها یادداشتی برای من گذاشته است به این شرح: “برای ازادی به بالاترین امدم و برای پایداری ازادی از بالاترین می روم.در اعتراض به تک روی مدیران بالاترین بالترین را ترک می کنم.ازموده را ازمودن خطاست”
پس گفتم سری به آرش خان میزنم! آرش خان اهل قلم و مطبوعات بود. اهل فکر و مباحثه بود. هرچند که در هر بحثی خود را مداخله نمیداد ولی وقتی لب به سخن میگشود، بدون شک بر دانستههای بخش اعظمی از خوانندگان میافزود. بیشتر در کامنتها خودش را نشان میداد. به خانهاش رفتم! اما او هم دیگر آنجا نبود. برایم نوشته بود: “در اعتراض به : 1) نقض حریم آزادی بیان و سانسور 2) دخالت مدیریت در محتوای سایت 3) امتیاز ویژه قایل شدن برای برخى كاربران خاص 4) بسته شدن بی دلیل حساب کاربران تا اطلاع ثانوی بالاترين را تحريم خواهم كرد.”
نا امیدانه راهم را به سمت خانه «پلار» کج کردم. خرس قطبی بالاترین که بعضی از ما به او میگفتیم “پلار جان”. او استاد بازخوانیهای تاریخی-سیاسی بود. تقریبا برای هر موضوعی یک قطعه روزنامه از گذشته نه چندان دور داشت تا بهوسیله آن به اذهان فراموشکار ما تلنگر بزند! به خانهاش رفتم. دیدم چیزی برای من ننوشته است. به سرعت نگاهم از سردر خانهاش به سمت پایین سر خورد و به سوی اختلاف بین اعتبار کسب شده و انرژیی باقیمانده امروزش رفت. این بار خوشحال شدم. بسیار زیاد! لینکهای فرستادهاش را دیدم. به به! نوشته بود “بازخوانی تاریخی …” طبق عادت به سراغ کامنتها رفتم که بازهم این نظر پلار، ماهیچههای بسط یافته صورتم را منقبض کرد. نوشته بود: “اصلا بحثی پیش نمی آید دوست من… انگار نه انگار که چنین لینکی ارسال شده :))اشتباه من بود که دوباره به این فضا اعتماد کردم و ارسال لینک را از سر گرفتم.”
پلار هم احساس تنهایی میکرد!
وقتی به خانهدیگر کسانی که میشناختم و فضای کنونی بالاترین را با حضور آنها عجیب میدانستم سر زدم، متوجه شدم که مشکل از کجا است. تقریباً هیچکدام نبودند.
آرتا هرمس نوشته بود: “سپاس از بالاترین به خاطر کمکی که به جنبش آزادیخواهی در ایران نمود. شاید روزی دوباره بازگشتم… روزی که خود بالاترین نیز متوجه شده باشد دارد کیفیتش را از دست می دهد. 25 آذر ماه 1389″
محافظهکار(Conservative) نوشته بود: “مرد عمل بودن من بدین معناست که میدانم در کوبیدن سر به دیوار، این سر است که میشکند نه دیوار (آنتونیو گرامشی) / بالاترین امروز به همان دیوار تبدیل شده است. سرم را نمی کوبم، راهم را کج میکنم و میروم، بی هیچ حرف اضافهای… در اعتراض به شرایط حاکم بر بالاترین”
مارتین(heidegger) نوشته بود: “گفتنش برايم خيلي دردناك است، درست مثل لحظهاي است كه عزيزي به تو پشت ميكند و ميرود … اما با مجموعه اتفاقاتي كه رخ داد بايد با تلخكامي بگويم كه: بالاترين ارزاني مديريت نابخردش!”
بهرنگی نوشته بود: “در اعتراض به مدیریت سایت در موارد 1) بسته شدن بی دلیل حساب کاربران 2) دخالت مدیریت در محتوای سایت 3) امتیاز ویژه قایل شدن برای دوستان و 4) نقض حریم آزادی بیان؛ تا اطلاع ثانوی در تحریم هستم
http://friendfeed.com/behrangi دوشنبه هشتم آذر 1389“
صادق رحيمي نوشته بود: “در اعتراض به سیاستهای حذفی مدیران و بخصوص در عکس العمل به قتل عام گسترده کاربران و لینکها که امروز (۲۸ آذر ۸۹) به شکل یک کودتا در بالاترین صورت گرفت، تا زمانی که مسئولان سایت رسما سیاست «حذف» لینکها را منتفی نگردانند از فعالیت در این سایت خودداری میکنم.”
اسدمیرزا((aalijenaab نوشته بود: “در اعتراض به مدیریت سایت در موارد 1) بسته شدن بی دلیل حساب کاربران 2) دخالت مدیریت در محتوای سایت 3) امتیاز ویژه قایل شدن برای دوستان و 4) نقض حریم آزادی بیان؛ تا اطلاع ثانوی در تحریم هستم. 1389/9/8″
واضح است که در جایی مثل بالاترین همیشه افراد جایگزین میشوند و بنا به شرایطی که برای آنها وجود دارد هر کس ممکن است دیر یا زود فعالیتش در آنجا محدود یاقطع گردد. به همین نسبت هم افراد جدید میآیند و این روند ادامه دارد. اما خروج اعتراض آمیز افرادی که در آنجا وقت گذاشتهاند و واقعا به فعالیت در آنجا امید داشتهاند، آن هم با تعداد زیاد، به هیچ وجه طبیعی نیست. مشکل از فضایی است که آنها را فراری داده است. این تحول در بالاترین اتفاق افتاده است.
با این حال به سراغ کسانی رفتم که شاید با توجه به نحوه فعالیتشان، کمتر شناخته شده بودند ولی برای کسانی مثل من که ساعتهای زیادی در بالاترین صرف میکردیم، دانش و حسن نیت و دلنگرانیهایشان برای ایران و انسانیت پوشیده نبود. با خود گفتم حتما الان اینها شناخته شده هستند و فعالیت میکنند. اما
اطلس نوشته بود: “برای خودم متاسفم که زمانی بالاترین رو جدی می گرفتم .”
ترمینوس نوشته بود: “خبرها رو میشه همه جا خوند، اینجا برای دوستانم و مطالب تحلیلی که مینوشتند میامدم. حالا که قراره دوستان خوبم نباشند صفحه داغ بالاترین تبدیل خواهد شد به یک یا دو خبر یکسان از ده سایت مختلف. فعلا ترجیح میدهم بجای بالاترین به وبلاگ دوستان مراجعه کنم.”
فرهاد نوشته بود: “واقع گرا باش. غیرممکن را بخواه! آپدیت ۲۰ نوامبر ۲۰۱۰: عضویت و فعالیت در بالاترین را دوست دارم اما نه به هر قیمتی. تا لغو قانون حامی تبعیض دینی از فعالیت در بالاترین خودداری می کنم.”
حمید نوشته بود: “من از حذفیون کودتای 28 آذر هستم. سایتی که به این راحتی حقوق کاربران خود را پایمال می کند ارزش فعالیت دموکراتیک و آزادی خواهانه ندارد. جامعه بالاترین یک جامعه رنگارنگ می باشد و اداره آن هم باید بصورت دموکراتیک و خودگردان انجام بگیرد وگرنه چندی دیگر ..”
سیروس الف و «سیما» و «سحر» و هم بیرونق بودند!
اما چیزی که عمیقا من را ناراحت کرد، کامنتی بود از بانو بالایار دوست داشتنی و صبور بالاترین در پاسخ به این کامنت کاربر 18تیر. او به جای پرداختن به این مسئله و استقبال از پیشنهادات و انتقادات سازنده برای بازآوری فضای مثبت بالاترین، همه را دعوت به فراموشی و پشت گوش گذاشتن این اتفاق میکند. انگار نه انگار که هزاران ساعت در بالاترین وقت صرف شده است و این وقت و انرژی چه امیدوارانه صرف میشد. به همین راحتی بانو؟ “فراموش کنید و بگذارید بالایارها با دلگرمی کار کنن؟” صد البته من هم همین دلگرمی را میخواهم. اما دلگرمی از کپی کاری سایتهای خبری به دست نمیآید. بالاترین تبدیل به یک دستگاه فتوکپی سیاسی شده است. هرچند که در نگاهی میتوان آن را یک لینکدانی دانست که اصولا کارش همین بازنشر لینکها است، اما هم من میدانم و هم شما که بالاترین فراتر از این بود. از این گذشته، همین نقش لینکدانی بودن را هم الان به خوبی ایفا نمیکند.
وقتی بیشتر در بالاترین جستجو کردم، برایم گران آمد. برایم سنگین بود. آن همه وقت و انرژی که در بالاترین صرف شد برایم گران آمد. وقتی آن کامنت «پلار» را خواندم، همچون کسی که آبادیاش را از دست رفته میبیند غمگین شدم. گرچه من مدتها آنجا نبودم، اما مگر فراموش کردن آن همه تلاش و امید شدنی است؟ به حرمت روزهای خوب بالاترین، و به یاد خوبهای آنجا، چه آنهایی که دیگر نیستند و چه معدودی که هنوز به سختی ماندهاند و تلاش میکنند، این مطلب را نوشتم. به حرمت خوبانی چون «الفی» و «برزو» و «مونا» و «مسعود مشهدی» و «آ سد ممد» و «meltfracture» و «گالوا» و «پوینده» و «ورتیگونه» و «لونا» و «Majnoun» و «رضا راز» و «اسپینوزا» و «سعید پر» و «اولاد» و «دودوزه» و «نیکو» و «بلوا» و «بافومه» و «اسفندیار» و «عرفان حرف حساب» و «لیبرال» و «دخت ایران» و «سام آشتیانی» و «فوسکا» و «گمنامیان» و «لیبرته» و «اتوبوس» و« سیاوش» و «ایران00» و «سورنا» «ایرانمهر» ا کریم کاربران خوب دیگری که آوردن نام همه آنها چندین صفحه را پر میکند. کسانی که هرکدام به سبک خود کیفیتی مثال زدنی به بالاترین میدادند. (ترتیبی که برای آوردن اسامی قائل شدهام تنها بر اساس حضور ذهنم در لحظه بود. از آنجایی که هرکدام از این دوستان به شیوه خود بسیار تاثیرگذار بودند و معتقدم اصولا نمیتوان ترتیب خاصی را در این زمینه مورد استفاده قرار داد.)
این بار اول نیست که از این اتفاقات در بالاترین میافتد. تقریبا در بازهای 9 ماهه این کوچیدن کاربران در بالاترین تکرار میشود(البته این بار بسیار گستردهتر بودهاست) و هر بار تعدادی از آنها هرگز برنمیگردند که معمولا از بهترینها هم هستند. همین تکرار این اتفاق، نشانه پیمودن مسیری غلط است که ظاهرا هنوز اصلاح نشده است. تقریبا 90 درصد از کاربرانی که در بالا نام برده شدند و الان در بالاترین نیستند، در فضای مجازی حضور دارند و فعال هستند اما حتما از اینکه نمیتوانند به خانهشان در بالاترین برگردند خوشحال نیستند.
من تغییرات مثبتی هم در بالاترین دیدم. همین امروز را میگویم که به آنجا سر زدم. مثلا رای منفی تقریبا به بهترین شکلش در آمده است که به نظر من اگر کلا برچیده شود بهتر است. وضعیت ستونهای کناری بهتر شده است. مشارکت عمومی بهتر شده است. تنها کیفیت محتوی بسیار پایین است. به هر حال نمیشود رفتن این همه سرمایه ارزشمند انسانی را تنها با این تغییرات جبران کرد. این تاوان اشتباهی بس بزرگ بوده است که تحلیلش زمان زیادی میطلبد و البته خود مدیران قطعا به آن واقفند.
اما شاید سوالی در ذهن خواننده ایجاد شود که: “نویسنده این مطلب دیگر در بالاترین نیست، پس چرا در مورد آن مینویسد؟”
پاسخ ساده است. اصلا به منظور اصلاح بالاترین نیست! به این دلیل است که چند سال را ساعتها در آنجا بودهام. چون آنجا در مقایسه با محیط جامعه واقعی ایران بسیار آزاد تر است و در عین حال از جمعیت آنلاین خوبی برخوردار است. یعنی آنجا مکان خوبی برای حرف زدن و بزرگ شدن و آگاهی بخشی است. و از طرفی دیگر، من شاهد آمادهسازی و مهیا شدن این مکان برای حضور گسترده کاربران دنیای مجازی بودهام. شاهد تلاش کاربران و مدیران بودهام. و امروز که پس از مدتها آمدم و بالاترین را دیدم، نتوانستم که ننویسم.
رفتم به صفحه خود اندیشه:
اندیشه نوشته بود: “لطفا این شناسه کاربری را حذف بفرمایید”
بیانیهای از خانواده زنده باد سیامک پورزند در رابطه با مجلس ترحیم در مسجد نور
بدین وسیله خانواده زنده یاد سیامک پورزند به آگاهی می رساند که خبر لغو مجلس ترحیم به دلیل نداشتن مجوز را از سوی مسوولین دولت ایران دریافت کرده اند. گمان نمی رفت که اخذ مجوز برای مجلس ترحیم ضروری باشد چراکه اصولا این حق مسلم سوگوران است که بتوانند در یک مکان مناسب گردهم آمده ، یاد عزیزشان را گرامی بدارند و فاتحه خوانی کنند. در هیچ جای قانون اشاره ای به ضرورت اخذ مجوز جهت مراسم سوگواری نشده است. از این رو پس از دریافت این خبر، برای اخذ مجوزسوگواری در مسجد نور در روز پنجشنبه(امروز) تلاش می شود.
نامه دوم آزاده به پدرش سیامک پورزند: آخرین عکسی که از تو دارم…
خودکشی,
مترجم: پرستو د:
واقعاً؟ خودت را از همان پنجره ای به پایین انداختی که هر روز پشتش می ایستادی و ما را تجسّم می کردی که نزدت به خانه برمی گردیم؟ پنج سال پیش در آن سفر کوتاه، که تحت نظر مأموران امنیتی گذشت، به دیدنت آمدم. دستم را گرفتی و مرا به کنار همان پنجره بردی؛ دبستانی را نشانم دادی که آن طرف خیابان بود، و به من گفتی: “اینجا یه دبستان دخترونه است. صداشونو می شنوی؟ دارن با مقنعه های سفیدشون تو حیاط بازی می کنن. آزاده کوچولوی من هم هنوز بین اینهاست. هنوز همین جایی؛ داری تو حیاط بازی می کنی. هر صبح که از خواب پامی شم به مراسم صبحگاهیشون گوش می دم و پروانه کوچولوی خودم، آزی، رو بینشون می بینم.” در سکوت، بازی و هیاهوی بچّه ها را تماشا کردیم. از من قول گرفتی که یک روز بچّه ای به دنیا بیاورم که درست شبیه خودم باشد. به من قول دادی زنده بمانی تا من وارد دانشگاه هاروارد بشوم و حکایت ما را بنویسی؛ قول دادی که خانواده ی تازه ی زیبایی را شروع کنیم؛ قول دادی که نوه ی کوچک شیرینت را به خانه ببری و با او بازی کنی تا انزوا و حصر خانگی خسته ات نکند. بعد خندیدیم و من گفتم: “بابایی، اسم پسرمو می ذارم سیامک.” هردو لبخندی زدیم و تو گفتی: “حالا برای این حرفا خیلی زوده. فقط می خوام بدونی که صبرم تموم شده تا یه روز کوچولوی آزاده خانم رو ببینم؛ و تا اون روز ایشاالله خودم رو سالم نگه می دارم که باز جمعمون جمع بشه.”
پس چه شد، سیامک پورزند؟ در همان بالکن به من قول داده بودی که صبر می کنی. دیگر نمی توانستی صبر کنی. حتّا برای یک لحظه هم سرزنشت نمی کنم. تو همه حقّی داشتی که از این راه جویای آزادی باشی. فقط بدان که تصوّر مغز از هم پاشیده ات بر آن زمین، لبخند زیبایت، و هر چه گفته ای، همزمان که به من قدرت می بخشد، هر ثانیه ام را به مرگ تدریجی سختی محکوم کرده است.
شنیده ام پیش از آنکه خودت را کامل پرت کنی، یک لحظه لبه ی بالکن را چسبیده ای. آیا از خودکشی پشیمان شده بودی، یا صدای مرا می شنیدی که در می زدم؟ فکر یک لحظه چسبیدنت به لبه ی آن بالکن پیش از غلبه ی مرگ، دارد مرا می کشد… مثل خار تیزی است که در چشمم فرو می رود…
پدر؛ دلم برایت بسیار تنگ است. سال هاست که دلم برایت تنگ است. دستکم می توانستم هر روز گوشی تلفن را بردارم و صدایت را بشنوم. ولی حالا چه طور؟ دیگر چه کسی هر روز به من زنگ می زند و آن پیغام های خنده دار را برایم می گذارد؟ چه کسی؟ واقعاً رفته ای؟ باور نمی کنم. واقعاً چنین اتّفاقی افتاده است؟ واقعاً از همان پنجره به پایین پریدی؟ در ذهنت چه می گذشت وقتی خودت را از طبقه ی ششم پرت کردی و در هوا غوطه خوردی تا آن لحظه ی شوم رسید و زمین سرت را بوسید؟ به ما فکر کردی؟ برای من بوسه ی خدانگهدار فرستادی؟ فکر می کنم آن شب چیزی بر گونه ام احساس کردم. تو بودی؟ خودت بودی؟ بگو که خودت بودی.

بزرگداشت سیامک پورزند پنجشنبه در تهران و یکشنبه در تورنتو
مجلس ختم مجلس ختم در تهران: پنجشنبه ساعت ۱۱ صبح تا ۱۲.۵ در مسجد نور، میدان فاطمی
مراسم در تورنتو- بزرگداشت سیامک پورزند: سیامک پورزند، روزنامهنگار پرسابقه ایرانی، پس از ده سال تحمل رنج و زندان رسمی و اسارت خانگی و تلاشهای پیوسته برای برخورداری از ابتداییترین حقوق انسانی، در سن هشتاد سالگی در تهران، با حرکتی اعتراضی به حیات خود خاتمه داد وبه آزادی رسید. به یاد و احترام و بزرگداشت بیش از پنجاه سال فعالیت روزنامهنگاری و فرهنگی او مراسمی با حضور همسر و فرزندانش، خانمها مهرانگیز کار، حقوقدان و فعال برجسته حقوق بشر و لیلی وآزاده پورزند، در روز یکشنبه 8 ماه می، از ساعت 5 تا 7 بعدازظهر برگزار میشود. خانواده های: پورزند، کار، پورنگ، کارخیران، حریری، مقصودلو و سایر وابستگان و دوستان مکان: Toronto Don Valley Hotel & Suites 1250 Eglinton Avenue East
مراسم خاکسپاری سیامک پورزند در بهشت زهرا
نوشتهای از لیلی برای پدرش سیامک پورزند:
در مراسم بدرود با پيكر پدر از قاره ها آن طرف تر به همت خواهركم، همه با هم حضور داشتيم. گريستيم و ناليديم. جسمش را به خاك سپرديم و روحش را به آسمان تا همان طور كه ده سال آرزو كرده بود، حال بي پروا و آزاد و رها به هر كجا كه مي خواهد پرواز كند. ديگر نگران گناهان ناكرده و حقوق به نا حق پايمال شده خود نيست. پرواز كن پدر.
در مراسم خاکسپاری سیامک پورزند تعداد زیادی نیروهای انتظامی در بهشت زهرا بودند و مقداری از فیلمها و عکسها را از خبر نگاران گرفتند. نیروهای انتظامی از افرادی که در در این مراسم حضور داشتند فیلمبرداری میکردند و به آنها گفتند کا باید مراسم را سریع خاتمه بدهند.
مجلس ختم مجلس ختم در تهران: پنجشنبه ساعت ۱۱ صبح تا ۱۲.۵ در مسجد نور، میدان فاطمی
مراسم در تورنتو- بزرگداشت سیامک پورزند: سیامک پورزند، روزنامهنگار پرسابقه ایرانی، پس از ده سال تحمل رنج و زندان رسمی و اسارت خانگی و تلاشهای پیوسته برای برخورداری از ابتداییترین حقوق انسانی، در سن هشتاد سالگی در تهران، با حرکتی اعتراضی به حیات خود خاتمه داد وبه آزادی رسید. به یاد و احترام و بزرگداشت بیش از پنجاه سال فعالیت روزنامهنگاری و فرهنگی او مراسمی با حضور همسر و فرزندانش، خانمها مهرانگیز کار، حقوقدان و فعال برجسته حقوق بشر و لیلی وآزاده پورزند، در روز یکشنبه 8 ماه می، از ساعت 5 تا 7 بعدازظهر برگزار میشود. خانواده های: پورزند، کار، پورنگ، کارخیران، حریری، مقصودلو و سایر وابستگان و دوستان مکان: Toronto Don Valley Hotel & Suites 1250 Eglinton Avenue East
اعلامیه تشییع سیامک پورزند
پیکر شادروان سیامک پورزند، روزنامهنگار، تحویل بستگان وی گردید و مراسم تشییع و خاکسپاری وی در روز سهشنبه از ساعت 11 صبح آغاز میگردد. کلیه دوستان و هممیهنانی که تمایل به حضور در این مراسم را دارند رأس ساعت 11 صبح در
جلوی درب غسالخانه بهشت زهرا حضور بههم رسانند
مجلس ختم پنجشنبه ساعت ۱۱ صبح تا ۱۲.۵ در مسجد نور، میدان فاطمی.
مراسم یادبود سیامک پورزند در خانه دخترش لیلی
در روی میز یادبود ۲ عکس از سیامک پورزند به اضافه یک تابلو که شعری از خودش با دستخط خودش است را میبینیم.
“می توان چون روح کولی دربه در، در صدای عاشقان تکرار شد…صبر اکسیر عتیقی است… اما نسیم و بادی که از سوی ما می وزد به کوه و دشت و دریا خواهد گفتای عزیز دور از دیدار دلم برای تو تنگ است…”
سیامک پورزند تصمیم گرفت خود را رها کند. خاطره انسانهای راستکار همیشه در قلب ما زنده خواهد ماند. یادش گرامی باد.

























