نامه دوم آزاده به پدرش سیامک پورزند: آخرین عکسی که از تو دارم…


خودکشی,
مترجم: پرستو د:

واقعاً؟ خودت را از همان پنجره ای به پایین انداختی که هر روز پشتش می ایستادی و ما را تجسّم می کردی که نزدت به خانه برمی گردیم؟ پنج سال پیش در آن سفر کوتاه، که تحت نظر مأموران امنیتی گذشت، به دیدنت آمدم. دستم را گرفتی و مرا به کنار همان پنجره بردی؛ دبستانی را نشانم دادی که آن طرف خیابان بود، و به من گفتی: «اینجا یه دبستان دخترونه است. صداشونو می شنوی؟ دارن با مقنعه های سفیدشون تو حیاط بازی می کنن. آزاده کوچولوی من هم هنوز بین اینهاست. هنوز همین جایی؛ داری تو حیاط بازی می کنی. هر صبح که از خواب پامی شم به مراسم صبحگاهیشون گوش می دم و پروانه کوچولوی خودم، آزی، رو بینشون می بینم.» در سکوت، بازی و هیاهوی بچّه ها را تماشا کردیم. از من قول گرفتی که یک روز بچّه ای به دنیا بیاورم که درست شبیه خودم باشد. به من قول دادی زنده بمانی تا من وارد دانشگاه هاروارد بشوم و حکایت ما را بنویسی؛ قول دادی که خانواده ی تازه ی زیبایی را شروع کنیم؛ قول دادی که نوه ی کوچک شیرینت را به خانه ببری و با او بازی کنی تا انزوا و حصر خانگی خسته ات نکند. بعد خندیدیم و من گفتم: «بابایی، اسم پسرمو می ذارم سیامک.» هردو لبخندی زدیم و تو گفتی: «حالا برای این حرفا خیلی زوده. فقط می خوام بدونی که صبرم تموم شده تا یه روز کوچولوی آزاده خانم رو ببینم؛ و تا اون روز ایشاالله خودم رو سالم نگه می دارم که باز جمعمون جمع بشه.»

پس چه شد، سیامک پورزند؟ در همان بالکن به من قول داده بودی که صبر می کنی. دیگر نمی توانستی صبر کنی. حتّا برای یک لحظه هم سرزنشت نمی کنم. تو همه حقّی داشتی که از این راه جویای آزادی باشی. فقط بدان که تصوّر مغز از هم پاشیده ات بر آن زمین، لبخند زیبایت، و هر چه گفته ای، همزمان که به من قدرت می بخشد، هر ثانیه ام را به مرگ تدریجی سختی محکوم کرده است.

شنیده ام پیش از آنکه خودت را کامل پرت کنی، یک لحظه لبه ی بالکن را چسبیده ای. آیا از خودکشی پشیمان شده بودی، یا صدای مرا می شنیدی که در می زدم؟ فکر یک لحظه چسبیدنت به لبه ی آن بالکن پیش از غلبه ی مرگ، دارد مرا می کشد… مثل خار تیزی است که در چشمم فرو می رود…

پدر؛ دلم برایت بسیار تنگ است. سال هاست که دلم برایت تنگ است. دستکم می توانستم هر روز گوشی تلفن را بردارم و صدایت را بشنوم. ولی حالا چه طور؟ دیگر چه کسی هر روز به من زنگ می زند و آن پیغام های خنده دار را برایم می گذارد؟ چه کسی؟ واقعاً رفته ای؟ باور نمی کنم. واقعاً چنین اتّفاقی افتاده است؟ واقعاً از همان پنجره به پایین پریدی؟ در ذهنت چه می گذشت وقتی خودت را از طبقه ی ششم پرت کردی و در هوا غوطه خوردی تا آن لحظه ی شوم رسید و زمین سرت را بوسید؟ به ما فکر کردی؟ برای من بوسه ی خدانگهدار فرستادی؟ فکر می کنم آن شب چیزی بر گونه ام احساس کردم. تو بودی؟ خودت بودی؟ بگو که خودت بودی.

Advertisements

2 پاسخ به “نامه دوم آزاده به پدرش سیامک پورزند: آخرین عکسی که از تو دارم…

  1. Dear Azadeh, i am deeply sorry for your loss. name of Pourzand will remain in the history of iranian freedom fighters for ever, we all be gone sooner or later and no name of us will last. but the name of some people like your brave father will remains, those,who dedicated their souls for freedom of this old land.

  2. I am so sorry for your pain. Every time I read your letters, I cry. I am waiting for your father’s voice. Don’t forgot that every Iranian has deep pain of this dictatorship government.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s